تبليغاتX
حرفهای شنیدنی

تفاوت دخترها وپسرها در چند کلام!!!

1-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!

3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه

4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن

7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

9-دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.

10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!

11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند!

12- پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.

13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون دختر آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم مي خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.

14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور ميزنن

۱۵- شرمنده . خیلی زایست بگم pa2gh.net فیلتر میشه Very Happy

16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!

17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.

18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!

19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!

20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!

22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!

23- بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باهال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل ميزنن و فحش ميدن!!!

البته من خیالم راحته که ایمیل ندارم.

!! نوشته شده توسط | 7 AM | شنبه سی ام شهریور 1387

جدیدترین متد های شکار شوهر (تضمینی )

1- روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.


2- روش یاهو مسنجری:
این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!

نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!


3-روش بچه خر خونی:
همون داستان جزوه و این که خودت واردی.
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

4-روش خرکی:
جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.



5-روش مذهبی خفن:

چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری.
نکته:خواهر التماس دعا


6-روش از ما بهتران:
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!


7-روش بچه مثبت:
طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟


8-روش عرفانی:
میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
نکته:
این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده.

9-روش لوس گری:

یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلال از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.



10-روش شهرستانی:
یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!
نکته:
اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه.


به امید موفقیت..........
!! نوشته شده توسط غزال | 1 AM | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

تغییر مرد ایده ال زن ها طی زمان

ليست‌ اصلي‌

خوش‌اندام‌ و قشنگ‌ باشد
جذاب‌ باشد
اراي‌ موقعيت‌ شغلي‌ باشد
شنونده‌ خوبي‌ باشد
شوخ‌ و بذله‌گو باشد
قامت‌ برازنده‌ داشته‌ باشد
خوش‌لباس‌ باشد
قدرشناس‌ باشد
در ذهنش‌ انديشه‌هاي‌ حيرت‌انگيز و شگفت‌آور وجود داشته‌ باشد
عاشق‌ خوبي‌ باشد و اهل‌ خيالپردازي‌ باشد


ليست‌ بازنويسي‌ شده‌ در 32 سالگي‌

قيافه‌اش‌ خوب‌ باشد(اولويت‌ با كساني‌ كه‌ دچار كچلي‌ يا كم‌مويي‌ نيستند
در ماشين‌ را براي‌ خانم‌ باز كند و صندلي‌ را براي‌ خانم‌ از پشت‌ ميز بيرون‌ بكشد
به‌ قدر كافي‌ براي‌ خوردن‌ يك‌ شام‌ گران‌ قيمت‌ در خارج‌ از منزل‌ پول‌ داشته‌ باشد
بيش‌ از آنچه‌ حرف‌ مي‌زند، گوش‌ كند
به‌ لطيفه‌هاي‌ خانم‌ بخندد
براحتي‌ بتواند ساكهاي‌ سنگين‌ حاوي‌ مواد خوراكي‌ را حمل‌ كند
حداقل‌ يك‌ كراوات‌ داشته‌ باشد
در قبال‌ خوردن‌ يك‌ غذاي‌ خوب‌ خانگي‌ تشكر كند
تاريخ‌ تولد و سالروز ازدواج‌ را به‌ خاطر داشته‌ باشد
حداقل‌ يك‌ بار در هفته‌ حرفهاي‌ عاشقانه‌ بزند


ليست‌ بازنويسي‌ شده‌ در 42 سالگي‌

خيلي‌ زشت‌ نباشد
قبل‌ از آمدن‌ من‌، با ماشين‌ به‌ راه‌ نيفتد
يك‌ كار ثابت‌ داشته‌ باشد و بتواند حداقل‌ يك‌ بار در سال‌ خرج‌ شام‌ بيرون‌ از خانه‌ را بپردازد
وقتي‌ من‌ حرف‌ مي‌زنم‌ بتواند سرش‌ را تكان‌ بدهد
لطيفه‌هاي‌ كهنه‌ و قديمي‌ را به‌ خاطر داشته‌ باشد
به‌ قدر كافي‌ توانايي‌ داشته‌ باشد تا بتواند در جابه‌جاكردن‌ مبلمان‌ كمك‌ كند
پيراهني‌ بپوشد كه‌ برآمدگي‌ شكمش‌ را بپوشاند
شيشه‌ آبليمويي‌ را كه‌ نوار اطمينان‌ درش‌ باز شده‌، تشخيص‌ بدهد و آن‌ را نخرد
به‌ خاطر داشته‌ باشد كه‌ درب‌ محافظ‌ توالت‌ فرنگي‌ را قبل‌ از خروج‌ سر جايش‌ بگذارد
آخر هر هفته‌ صورتش‌ را اصلاح‌ كند


... در 52 سالگي‌

موهاي‌ گوش‌ و بيني‌اش‌ را كوتاه‌ كند
در اماكن‌ عمومي‌ آروغ‌ نزند و خرخر نكند
خيلي‌ زياد پول‌ قرض‌ نگيرد
وقتي‌ من‌ ابراز محبت‌ مي‌كنم‌ به‌ خواب‌ نرود
لطيفه‌هاي‌ تكراري‌ را هفته‌يي‌ چندبار نگويد
ظاهرش‌ به‌ قدري‌ مناسب‌ باشد كه‌ گاهي‌ آخر هفته‌ها بشود با او به‌ پيك‌نيك‌ رفت‌ والبته‌ حال‌ و حوصله‌ بيرون‌ رفتن‌ را داشته‌ باشد
كمتر جوراب‌ لنگه‌ به‌ لنگه‌ بپوشد و لباسهاي‌ زيرش‌ را زود زود عوض‌ كند
در برابر خوردن‌ يك‌ شام‌ حاضري‌ تشكر كند
اسم‌ و آدرسش‌ را به‌ خاطر داشته‌ باشد
چند هفته‌ يك‌ بار در تعطيلات‌ آخر هفته‌ اصلاح‌ كند


... در 62 سالگي‌

از بچه‌يي‌ كوچك‌ نترسد
به‌ خاطر داشته‌ باشد حمام‌ خانه‌ كجاست‌
براي‌ منظم‌ و با قاعده‌ بودن‌ او، نياز به‌ خرج‌ كردن‌ پول‌ زيادي‌ نباشد
فقط‌ هنگام‌ خواب‌ به‌ آرامي‌ خرخر كند
به‌ خاطر داشته‌ باشد كه‌ چرا مي‌خندد
آنقدر توانايي‌ داشته‌ باشد كه‌ بدون‌ كمك‌ قادر به‌ ايستادن‌ باشد
معمولاص بتواند بعضي‌ از لباسهايش‌ را بدون‌ كمك‌ ديگران‌ بپوشد
غذاهاي‌ سبك‌ را دوست‌ داشته‌ باشد
به‌ ياد بياورد كه‌ دندانهاي‌ مصنوعي‌اش‌ را كجا گذاشته‌ است‌
به‌ خاطر داشته‌ باشد كه‌ چه‌ وقت‌ آخر هفته‌ است‌

... در 72 سالگي‌

نفس‌ بكشد
كنترل‌... خودش‌ را از دست‌ نداده‌ باشد
محمد امشب 5 تا پست میدم که بدونی واسم مهمه که این وبلاگ پیشرفت کنه
بعدشم من اون زمان جدا رفتم چون نه میخواستم و نه میتونستم که بمونم پس قهر نکن
بعدشم من شعور دارم میدونم که چی بذارم بهتره خواهشا به من اعتماد کنی
نه اینکه هرچی میخوام بذارمو چک کنی اینم واسه این اینجا نوشتم که حتما بخونی

!! نوشته شده توسط غزال | 1 AM | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

عشق از دید افراد مختلف

عشق از ديدگاه افراد مختلف:

1-عشق از ديد حاج آقا:استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زدي؟(جمله عاشقانه:خداوند همه جوانها را به راه راست هدايت کند)

2-عشق از ديد دختر حاج آقا:آه خداي من يعني مي شه بدون اينکه بابام بفهمه عاق بشم؟(جمله عاشقانه:ندارد)

3-عشق از ديد يه رياضي دان:عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول(جمله عاشقانه:آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم)

4-عشق از ديد بقال سر کوچه:والا دوره ما عشق مشق نبود ننمون رفت خواستگاري و سکينه خانومو واسه ما گرفت(جمله عاشقانه:سکينه شام چي داريم؟)
عشق از ديد اصغر کاردي (در زندان):مرامتو عشقه عشقي(جمله عاشقانه:چاقو خوردتيم لوتي)

5-عشق از ديد مديوم کلاس و کمي بي غم:آه عزيزم کاش الان پيشم بودي و بغلم مي کردي سرمو مي ذاشتم رو شونه هات....(جمله عاشقانه:دوستت دارم عزيزم)

6-عشق از ديد مادر بزرگم:اين حرفارو نزن راستي اين دختر اقدس خانم خيلي دختر با کمالاتيه تازه تحصيل کرده هم هست...(جمله عاشقانه:بريم خواستگاري)

7-عشق از ديد...(الان خودتون مي فهميد کي):عزيزم تو که عاشقمي پس چرا هزينه عمل کردنمو نمي پردازي///واسه نهار بريم سورنتو سالي هم قرار با دوستش بياد دوست سالي واسش يه ماتيز گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه من که اينقدر دوستت دارم يه پرايد بخري(جمله عاشقانه:عزيزم گوشي سوني مي خوام و... راستي دوستت دارم)

8-عشق از ديد کسي که بار اول عاشق مي شه:
عزيزم باور کن بدون تو حتي يه لحظه هم نمي تونم زندگي کنم تو واسم همه دنيا هستي(جمله عاشقانه:فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوستت دارم)

9-عشق از ديد کسي که بار اولش نيست:عزيزم خيلي دوستت دارم. باور کن شبها به خاطر تو با پاي برهنه مي خوابم(جمله عاشقانه:آه عزيزم ديرم شده بايد برم)

10-عشق از ديدي بعضي ها:آه خدا يعني ميشه بياد خواستگاريم؟....(جمله عاشقانه:يا شبدالعظيم هزار تومن نذرت مي کنم بياد خواستگاريم)
عشق از ديد اوباش و ارازل:عشق مشق سيخي چند برو بچه سوسول دلت خوشه خونه خالي نداري...(خمله عاشقانه:بو بوغ خانم بيا بالا خوش ميگذره)

11-عشق ار ديد يه مهندس الکترونيک:عشق همان دوست داشتن است وقتي در
Av open Loop ضرب ميشه.البته در اين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل مي کنه(جمله عاشقانه:عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس کردي)

12-عشق از ديد بابام:آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟...حالا بگو ببينم پدرش چه کاره هست؟ (جمله عاشقانه :برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)

13-عشق از ديد احمدک:عشق تنها هدف آفرينش هستي است زيرا انسان تنها مودي است که عاشق مي شود.(جمله عاشقانه:....................)

14-عشق از ديدي مادر ها:وا مگه تو امسال کنکور نداري؟عشق واسه بعد...مگه تو امسال فلان نداري؟عشق واسه بعد......مگه تو امسال بهمان نداري؟عشق واسه بعد......(جمله عاشقانه:جملات عاشقانه اي هنوز بيان نشده است)

15-عشق از ديدکسي که در عشق شکست خورده:عشق يعني کشک(جمله عاشقانه:برو کشکتو بساب)


!! نوشته شده توسط غزال | 0 AM | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

مشیری در قرن 21


بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم
شدم آن User ديوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد
Ding صد پنجره پيچيد
شکلکی زرد بخنديد
يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم
Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به يک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آريا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين Room نظر کن
Chat آئينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم
باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم
..........
Room ی از پايه فرو ريخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
..........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم
!! نوشته شده توسط غزال | 0 AM | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

مامان زرنگ

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد...
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : '' من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم ! ''
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : '' از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟''
'' خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . ''
او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . ''

با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :

پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

با عشق ، مامان !!!
!! نوشته شده توسط غزال | 0 AM | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

نصیحت یک پدر به پسرش شب امتحان اخر سال!!!

اینو با لحجه ابادانیا بخونید لطفا:

ولک ببین امتحانای اخر سال نزدیک شده و تو دو راه داری یا قبول میشی یا مردود اگه قبول شدی که خیر وبرکت ولی اگه مردود شدی دو راه داری یا ولگرد میشی یا میری سربازی اگه ولگرد شدی خو اشکالی نداره مثل این بچه ک...نیا همین الان ولگرد میشی اما اگه رفتی سربازی دو راه داری یا پلیس میشی یا میری ارتش اگه پلیس شدی خو خیر و برکت اما اگه رفتی ارتش دو راه داری یا تقسیم میشی و تو پادگان میمونی یا میفرستنت جبهه جنگ اگه تقسیم شدی و تو پادگان موندی  خو خیر و برکت اما اگه فرستادنت جبهه جنگ دو راه داری یا سالم میمونی یا با توپ و خمپاره لت و پار میشی اگه سالم موندی خیر و برکت اما اگه با توپ و خمپاره لت و پار شدی دو راه داری یا خوب میشی یا میمیری اگه خوب شدی شکر خدا الحمدالله اما اگه مردی دو راه داری یا سگا میخورنت یا متئفن میشی و گند میزنی اگه سگا خوردنت خو خیر و برکت اما اگه متئفن شدی و گند زدی دو راه داری یا تبدیل به گاز میشی صادرت میکنن ارمنستان یا به نفت تبدیل میشی اگه گاز شدی خیرو برکت اما اگه نفت شدی دو راه داری یا یه صورت نفت خام میفرستنت پالایشگاه یا تبدیل میشی به مواد پاک کننده اگه نفت خام شدی خیر و برکت اما اگه مواد پاک کننده شدی دو راه داری یا صابون میشی یا دستمال توالت اگه صابون شدی خو خیر و برکت اماااااااااااااااااا اگه دستمال توالت شدی باور کن پسرم باور کن پسرم مجبوری گوه بخوری حالا دیگه میل باخودته یا درستو بخون یا برو گووووتو بخور 

---------------------------------------------------------------------------------------

نتیجه اخلاقی:

ادم در طول زندگی به دوراهی های زیادی برخورد میکنه اما باید به یاد داشته باشه که خیر و برکتش تو راه اوله

نتیجه تحصیلی:

یا درستونو بخونید یا برید گوتونو بخورید(جدی نگیرید)

!! نوشته شده توسط محمد | 3 PM | چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

حقیقت دانشگاه از دید دخترا و پسرا(طنز)

.دانشجویان عزیز این فقط یه طنز هستش امیدوارم ناراحت نشین.

 

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .


اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:



 سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.


 حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.


 سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.


سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).


ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...

دانشجویان عزیزاگه ازاین نوشته ناراحت شدیدبگید من حذفشکنم.

!! نوشته شده توسط | 7 PM | یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

مراسم خواستگاري
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه.
!! نوشته شده توسط | 4 AM | شنبه بیست و سوم شهریور 1387

دفترچه خاطرات یک دوشیزه

اکتبر: بالاخره بخت، در خانه‌ی مرا هم کوبید! می‌بینم و باورم نمی‌شود. زیر پنجره‌های اتاقم
جوانی بلند‌قد و خوش‌اندام و گندم‌گون و سیاه چشم، قدم می‌زند. سبیلش محشر است! با
امروز، پنج روز است که از صبح کله‌ی سحر تا بوق سگ، همان‌جا قدم می‌زند و از پنجره‌های
خانه‌مان چشم بر نمی‌دارد. وانمود کرده‌ام که بی‌اعتنا هستم.
۱۵ اکتبر: امروز از صبح، باران می‌بارد اما طفلکی همان‌جا قدم می‌زند؛ به پاداش از خود
گذشتگی‌اش، چشم‌هایم را برایش خمار کردم و یک بوسه‌ی هوایی فرستادم. لبخند دلفریبی
تحویلم داد. او کیست؟ خواهرم واریا ادعا می‌کند که «طرف»، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست
که زیر شرشر باران، خیس می‌شود. راستی که خواهرم چقدر ساده است! آخر کجا دیده شده
که مردی گندم‌گون، عاشق زنی گندم‌گون شود؟ مادرمان توصیه کرد بهترین لباسهایمان را
بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم. می‌گفت: «گرچه ممکن است آدم حقه‌باز و دغلی باشد، اما
کسی چه می‌داند شاید هم آدم خوبی باشد» حقه‌باز! … این هم شد حرف؟! … مادر جان،
راستی که زن بی‌شعوری هستی!


۱۶ اکتبر: واریا مدعی است که من زندگی‌اش را سیاه کرده‌ام. انگار تقصیر من است که «او» مرا
دوست می‌دارد؛ ‌نه واریا را! یواشکی از راه پنجره‌ام، یادداشت کوتاهی به کوچه انداختم. آه که
چقدر نیرنگ‌باز است! با تکه گچ، روی آستین کتش نوشت: «نه حالا». بعد، قدم زد و قدم زد و با
همان گچ، روی دیوار مقابل نوشت: «مخالفتی ندارم اما بماند برای بعد» و نوشته‌اش را فوری
پاک کرد. نمی‌دانم علت چیست که قلبم به شدت می‌تپد.
۱۷ اکتبر: واریا آرنج خود را به تخت سینه‌ام کوبید. دختره‌ی پست و حسود و نفرت‌انگیز! امروز
«او» مدتی با یک پاسبان حرف زد و چندین بار به سمت پنجره‌های خانه‌مان اشاره کرد. از قرار
معلوم، دارد توطئه می‌چیند! لابد دارد پلیس را می‌پزد! … راستی که مردها، ظالم و زورگو و در
همان حال، مکار و شگفت‌آور و دلفریب هستند!
۱۸ اکتبر: برادرم سریوژا، بعد از یک غیبت طولانی، شب دیر وقت به خانه آمد. پیش از آنکه فرصت
کند به بستر برود، به کلانتری محله‌مان احضارش کردند.
۱۹ اکتبر: پست فطرت! مردکه‌ی نفرت‌انگیز! این موجود بی شرم، در تمام ۱۲روز گذشته، به کمین
نشسته بود تا برادرم را که پولی سرقت کرده و متواری شده بود، دستگیر کند.
«او» امروز هم آمد و روی دیوار مقابل نوشت: «من آزاد هستم و می‌توانم». حیوان کثیف!…
زبانم را در آوردم و به او دهن کجی کردم

!! نوشته شده توسط غزال | 5 PM | جمعه بیست و دوم شهریور 1387

طرز تهیه سادیسم

راه ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!﴾
راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن!
راه ۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین!
راه ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین!
راه ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین!
راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین!
راه ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین!
راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین!
راه ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین!
راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه!
راه ۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین!
راه ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین!
راه ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین!
راه ۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فکری می‌کنین سعی کنین از اونها ببرین!
راه ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین!
راه ۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین!
راه ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین!
راه ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین!
راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین!
راه ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته!
راه ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین!
راه ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین!
راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده!
راه ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می‌کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود!
راه ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین!
راه ۲۶: بادکنک بچه ها‌رو بترکونین!
راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین!
راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می‌کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد!
راه ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین!
راه ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره!﴾
راه ۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین!
راه ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین!
راه ۳۳: هر جایی که می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش یا کفش دوستتون بهتره!﴾
راه ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین!
راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین!
راه ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین!
راه ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین!
راه ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین!
راه ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین!
راه ۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین!
راه ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین!
راه ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین!
راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین!
راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین!
راه ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین!
راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض کنین!
راه ۴۷: یکی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین!
راه ۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه!
راه ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین!
راه ۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین
!! نوشته شده توسط غزال | 4 PM | جمعه بیست و دوم شهریور 1387

jok

fingilish zadam finlish khoniton ghavi she

lore mire daneshgah be 2 dalil mifahman lore 1.kife samsonetesho too zanbil mizashte 2.vaghti ostad takhtaro pak mikarde oonam daftaresho pak mikarde
be torke migan to hamishe loplop mikhari !? mige are! behesh migan hala jayize ham tush dare? mige fekr nemikonam man loplop o vase keyfiatesh mikharam
torke az mahe asal miyad behesh migan chi shod khosh gozasht migae are kheyli hal dad koli khosh gozasht bad migan pas chera zanet dare gerye mikone mige akhe ba dostam raftim ja nashod bebarimes
Ghorse ex ro mindazan to sandogh sadaghat shoro mikone be vam dadan
torke zang mizane be dokhtare, dokhtare mige cheghadr lahjat bade torke mige ghat kon 2bare migiram
torke zang mizane be dokhtare, dokhtare mige cheghadr lahjat bade torke mige ghat kon 2bare migiram
ham vatan aya midanid lezat bosidan dar tariki 100 barabare roshanaE ast?(vezarate niro )

!! نوشته شده توسط غزال | 4 PM | جمعه بیست و دوم شهریور 1387

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس